عشق به شکل پرواز پرنده ست

عشق خواب یه آهوی رمنده ست

زينگونه ام که در غم غربت شکيب نيست
گر سر کنم شکايت هجران غريب نيست

جانم بگير و صحبت جانانه ام ببخش
کز جان شکيب هست وز جانان شکيب نيست

گمگشته ی ديار محبت کجا رود
نام حبيب هست و نشان حبيب نيست

عاشق منم که يار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست و ليکن طبيب نيست

آسيمه سر رسيدی
از غربت بيابان

دلخسته ديدمت در
آوار خيس باران

وا مانده در تبی گنگ
ناگه به من رسيدی

من خود شکسته از خود
در فصل نا اميدی

در برکهء دو چشمت
نه گريه و نه خنده

گم کرده راه شب را
سرگشته چون پرنده

من ره به خلوت عشق
هر گز نبرده بودم

پيدا نميشدی تو
شايد که مرده بودم
پيدا نميشدی تو
شايد که مرده بودم

من با تو خو گرفتم
از خنده ات شکفتم

چشم تو شاعرم بود
تا اين ترانه گفتم

در خلوت سرايم
يک باره پر کشيدی

آن گاه ای پرنده
بار دگر پريدی

در خلوت سرايم
يک باره پر کشيدی

آن گاه ای پرنده
بار دگر پريدی

نوشته شده در شنبه 1390/09/12ساعت 22 توسط امین خضریان(یاور همیشه مومن)| |

شب ها كه دريا، مي كوفت سر را

بر سنگ ساحل، چون سوگواران؛

***

شب ها كه مي خواند، آن مرغ دلتنگ،

تنهاتر از ماه، بر شاخساران؛

***

شب ها كه مي ريخت، خون شقايق،

از خنجر ماه، بر سبزه زاران؛

***

شب ها كه مي سوخت، چون اخگر سرخ

در پاي آتش، دل هاي ياران؛

***

شب ها كه بوديم، در غربت دشت

بوي سحر را، چشم انتظاران؛

***

شب ها كه غمناك، با آتش دل،

ره مي سپرديم، در زير باران؛

غمگين تر از ما، هرگز نمي ديد

چشم ستاره، در روزگاران !

***

اي صبح روشن ! چشم و دل من

روي خوشت را آئينه داران !

بازآ كه پر كرد، چون خنده تو

آفاق شب را، بانگ سواران !

*****

نوشته شده در چهارشنبه 1390/01/31ساعت 23 توسط امین خضریان(یاور همیشه مومن)| |

طعم تلخه دوریامون ، سختی و صبوریامون
همه هیچ اند پیش پای عشق پاک و بی ریامون
وقتی از ستاره دوریم حتی وقتی سوت و کوریم
وقتی از تو خاطرات عاشقی هم بی عبوریم

گره گرم نگامون ، نرمی لبخندهامون
لحن عاشق صدامون ، لحظه لحظه قصه هامون
سوسوی ستاره هامون ، چشم از دوری جدامون
یادمون میاره روزه ماه گرد حلقه هامون

می دونم تلخم و تندم ، می دونم بدیم زیاده
اما اینو هم می دونم که خدا تو رو یه هدیه به منه دیوونه داده

می دونم لجباز و قدم ، گاهی هم بی حس و چوبی
اما اینو هم می دونم با تموم این بدی هام که چه قدر عزیز و خوبی

می خوام این رسم قشنگه ناب عاشقانه هامون
تا ابد تا لحظه ی مرگ تا سکوت قصه هامون
بمونه بین من و تو ، حک بشه تو لحظه هامون
رسم زیبا و عزیزه ، ماه گرد حلقه هامون
حلقه هامون

نوشته شده در دوشنبه 1389/01/23ساعت 18 توسط امین خضریان(یاور همیشه مومن)| |

تنها نگاه بود و تبسم میان ما
تنها نگاه بود و تبسم
اما نه
گاهی كه از تب هیجان ها
بی تاب می شدیم
گاهی كه قلبهامان
می كوفت سهمگین
گاهی كه سینه هامان
چون كوره میگداخت
دست تو بود و دست من این دوستان پاك
كز شوق سر به دامن هم میگذاشتند
وز این پل بزرگ
پیوند دست ها
دلهای ما به خلوت هم راه داشتند
یك بار نیز
یادت اگر باشد
وقتی تو راهی سفری بودی
یك لحظه وای تنها یك لحظه
سر روی شانه های هم آوردیم
با هم گریستیم
تنها نگاه بود و تبسم میان ما
ما پاك زیستیم
ای سركشیده از صدف سالهای پیش
ای بازگشته از سفر خاطرات دور
آن روزهای خوب

تو آفتاب بودی
بخشنده پاك گرم
من مرغ صبح بودم
مست و ترانه گو
اما در آن غروب كه از هم جدا شدیم
شب را شناختیم
در جلگه غریب و غم آلود سرنوشت
زیر سم سمند گریزان ماه و سال
چون باد تاختیم
در شعله شفق ها
غمگین گداختیم
جز یاد آن نگاه تبسم
مانند موج ریخت بهم هرچه ساختیم
ما پاك سوختیم
ما پاك باختیم ...
ای سركشیده از صدف سالهای پیش
ای بازگشته ای خطا رفته
با من بگو حكایت خود تا بگویمت
اكنون من و توایم و همان خنده و نگاه
آن شرم جاودانه
آن دست های گرم
آن قلبهای پاك
وآن رازهای مهر كه بین من و تو بود
ماگرچه در كنار هم اینك نشسته ایم
بار دیگر به چهره هم چشم بسته ایم
دوریم هر دو دور
با آتش نهفته به دلهای بیگناه
تا جاودان صبور
ای آتش شكفته اگر او دوباره رفت
در سینه كدام محبت بجویمت
ای جان غم گرفته بگو دور از آن نگاه
در چشمه كدام تبسم بشویمت ! ...

نوشته شده در شنبه 1388/12/08ساعت 2 توسط امین خضریان(یاور همیشه مومن)| |

 
دلم شد خمیری میان دو دستت

گهی شاد گشت و گهی مست مستت

گهی شکل مجنون گهی شکل لیلا

گهی بی سر و پا شده چون زلیخا

گهی زرد و بیمار گهی در سلامت

گهی شاد و خندان گهی گشته ماتت

دلم را به نرمی به هر شکل و رویی

شد اینگونه پیشت ز حالی بحالی

چه سازی زدی ای مها که وجودم

نداند چه رقصی کند بی سکونم

بیا جان من را بیفشر که دیگر

شده خسته جانم مکرّر مکرّر

بیا شعله زن این وجودم بسوزان

در این کورۀ عشق خود پخته کن جان


...

نوشته شده در شنبه 1388/12/08ساعت 2 توسط امین خضریان(یاور همیشه مومن)| |

                                      این جان من چو شهد و زنبور هجر جانان

هر لحظه می مکد خون با نیش خود بدین سان

می سوزم از فراقت ای روشن وجودم

با من بگو که هجرت کی می رسد به پایان

گویا که ابر غیبت روی تو پرده پوشید !!!

خورشید کی تواند در پشت ابر پنهان

شب را بگو که دیگر او را نمی شناسم

خورشید انور من مغرب ندارد ای جان

می تابد او چو مهر و مه نور گیر د از او

لیک این زمین جان ما گشته گرد و گردان

ای هور بی بدیلم منت گذار و بر تاب

روی چو شمس خود را سوی ضحی بچرخان

نوشته شده در شنبه 1388/12/08ساعت 1 توسط امین خضریان(یاور همیشه مومن)| |

 

امروز گشودم

دری از روزنۀ رو به خدا را

چه درخشان به من این نکته نشان داد خدا

قصۀ موسای کلیم و

عبد خود خضر نبی را

« او » به من گفت که بر گرد ره رفتۀ خود را

که تو از خضر گذشتی و ندیدی رخ او را

« او » به من گفت چو موسی ره خود باز بگیر و

به صبوری حرکت کن

و قدم باز شناس و نظری بر دل خود کن

که گذر کرده ای از خضر و

رهت گم شده اینجا

و خدا باز مرا بر در خود باز نشاند و به کرم

پنجره ای را به گلستان کلامش بگشود

و چه زیبا و درخشان دل من نور گرفت از گل نورش

و گذر کرد در این شب به نشانش

و قلم دست گرفتم

که به شکرانۀ این راه نجاتم

به همه عرضه کنم می

ز لبان قلم مست و خرابم

نوشته شده در شنبه 1388/12/08ساعت 1 توسط امین خضریان(یاور همیشه مومن)| |

 

دوباره یک غزل از سوی نور می آید

ز آسمان و ز آغوش هور می آید

دوباره واژۀ سرخ از گلو فرو ریزد

دوباره نالۀ قلبم ز صور می آید

دوباره یک هوس و دو نگاه عمیق

دوباره نعرۀ عشقت به شور می آید

بیا بیا که غزل شد طویل و بی پایان

غزل شبیه قطاری ز دور می آید

نشسته یک یک حرفم به شکل مسافر

به هلهله خندان به سور می آید

غزل شبیه کسی نه شبیه کبوتر

شبیه روح ملائک به گور می آید

غزل نزول کلامست و واژه اش از نور

غزل به جنت دل مثل حور می آید

غزل عروس و دلم سفره عقد و حس داماد

قلم شده رقاص و در حضور می آید

توی تو مطرب مجلس بیا برقصانم

که این ترانۀ دل چون زبور می آید

ردیف این غزلم در امید آمدنت

به فعل مضارع ، صبور می آید

بیا بیا که ضحی مژده میدهد همه را

خبر خبر که دگر این ظهور می آید

نوشته شده در شنبه 1388/12/08ساعت 1 توسط امین خضریان(یاور همیشه مومن)| |

آه و دو صد آه 

که این زمزمۀ دختر دریاست

که خورشید کجاست ؟

تا بتابد و به تبخیر ، وجودم چو کبوتر بپـــرد

سوی سما

و در افلاک بچرخد و برقصد ....

و به یک بوسه لبالب بشوم مست .... شوم مست ....

آه و دو صد آه

که این راه پر از پیچ و خم قصۀ عشق است

میان آسمان و قطرۀ تنهای دریا 

و خورشید همان عاقد پیر

به کجا کرده غروب ؟

گو به خورشید بیاید و بخواند به میان من و تو

عقد دائم که دگر باز نگردم به زمین

و جدا گردم از این همهمه و موج پریشان امروز

و روم بالاتر

به میان ابرها

و روم بالاتر .... بالاتر ....

به فراز خورشید ........

میدهم دست به باد .... رقص من ... باد ... سما ...

لحظه ای اندک بود شادی آسمان ... من ... خورشید

ابرها را بنگر

که دل ابریشان پر من بود .. پر از غم ... پر از بغض گلو ....

و شکستند به یک سنگ دل نازکشان ...

و ز دست ابرها می تلخی ریزان ..

چه شرابی ... !!!

چه شرابی که ز تلخی همه را غم بگرفت ....

دل خورشید چو خون ...

آسمان تیره و تار ...

دریا بی تاب است ...

همه در روی زمین ... به کناری شده گریان و غمین ....

قطره برگشت زمین ....

قطره برگشت ولی قطره نبود ...

شعله ای بود که آتش به همه عالم زد ....

همه را خاکستر ...

همه را داد به باد ...

همه را داد به باد ...

آه و صد آه ...

نوشته شده در شنبه 1388/12/08ساعت 1 توسط امین خضریان(یاور همیشه مومن)| |

خاتون...

دایره در دایره موج میزنی

گسترده می شوی

روی حبابهای آه پریان

زیر قطره های آواز پرندگان

کنار چراغهای عاشقان

دایره در دایره موج میزنی

فرا می گیری

جزیره ها را،مرجان ها را

دریچه هارا ، دالان ها را

ستاره ها را ، باران ها را

میگردی

پاورچین پاورچین

می چرخی

چین در چین

دایره در دایره موج میزنی

و سرانجام ...

در" آرامشی زلال "

" دامن برمی چینی "

نوشته شده در شنبه 1388/12/08ساعت 1 توسط امین خضریان(یاور همیشه مومن)| |

 
برای اون غریبه ای مینویسم که برای من آشناتر از خیلی هاست .

غریبه ای که مردانه اومد مرد موند و خیلی مردانه تر از خیلی ها رفت .

و ای کاش .........

دل تنگی ها رو نمیشه تو جمله آورد ولی امیدوارم بدونی و بخونی :

منم دل تنگم

غریبه !

دل تنگ دل تنگیات .

ای کاش .......... 

نوشته شده در شنبه 1388/12/08ساعت 1 توسط امین خضریان(یاور همیشه مومن)| |

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به کام عاشقای بی مزار ای بارون

ببار ای ابر بهار
با دلُم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون

نوشته شده در شنبه 1388/12/08ساعت 1 توسط امین خضریان(یاور همیشه مومن)| |

نوشته شده در سه شنبه 1388/06/10ساعت 19 توسط امین خضریان(یاور همیشه مومن)| |


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه 1387/09/19ساعت 19 توسط امین خضریان(یاور همیشه مومن)| |

در معبر زمين و زمان

و آفتاب خزان در سبوي باده فروش
مرا ندا در داد
بيا باز گردد، اما من
نشسته بودم، در انتظار سبز بهار
نشسته بودم، در کوچه باغ خاطر خويش
نشسته بودم، در معبر زمين و زمان
نشسته بودم، در زير شاخساري خشک
که روزگاري برگش ستاره ها بودند
نشسته بودم و اينک نشسته ام، هر چند
که آفتاب خزان در سبوي باده فروش
مرا به نام صدا مي زند " بيا برگرد"

نوشته شده در سه شنبه 1387/09/19ساعت 19 توسط امین خضریان(یاور همیشه مومن)| |

خداوندا

ارامشي عطافرما

تابپذيرم انچه راكه نميتوانم تعغيردهم

وشهامتي تاتعغيردهم انچه راكه ميتوانم

ودانشي كه تفاوت اين دورابدانم

                                         آمين
نوشته شده در پنجشنبه 1387/09/14ساعت 9 توسط امین خضریان(یاور همیشه مومن)| |

 

نوشته شده در یکشنبه 1386/08/20ساعت 11 توسط امین خضریان(یاور همیشه مومن)| |

نوشته شده در یکشنبه 1386/08/20ساعت 10 توسط امین خضریان(یاور همیشه مومن)| |

نوشته شده در یکشنبه 1386/08/20ساعت 10 توسط امین خضریان(یاور همیشه مومن)| |

گل بارون زده من                  گل ياس نازنينم

مي شكنم پژمرده مي شم          نزار اشكاتو ببينم

تا هميشه تو رو داشتن            داشتن تمام دنياست

از تو و اسم تو گفتن               بهترين همه حرفهاست

با توبا تو اگه باشم                 وحشت از مردن ندارم

لحظه هام پرمي شه ازتو         وقت غم خوردن ندارم

اي غزل واژه دل تنگ           كه همه تنت كلامه

هنوزم با گل گونت               شرم اولين سلامه

اي تو جاري ت.ي شعرم       مثل عشق و خون و حسرت

دفتر شعر من از تو              سبد خاطره ها مه

اي گل شكسته ساقه گل پرپر كه به ياد هجرت پرنده هائي

توي يأس مبهم چشماتم ي بينم كه به فكر يه سفر به انتهائي

سر به زير دل شكسته نازنينم اگه سادهخ است واسته تو گذشتن ازمن

مرثيه سر كن براي رفتن من آخه مرگ واسه من از تو گذشتن

با توبا تو اگه باشم                 وحشت از مردن ندارم

لحظه هام پرمي شه ازتو         وقت غم خوردن ندارم

گل بارون زدۀ من                 اگه دلتنگم و خسته

اگه پيچيدن طوفان                 ساقۀ منم شكسته

مي تونم خسته گيهاتو             از تن پاكت بگيرم

مي تونم براي خوبيت            واسه ساده گيت بميرم

نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/17ساعت 10 توسط امین خضریان(یاور همیشه مومن)| |

 

اي نازنين اي نازنين در آينه ما را ببين

از شرم اين صد چهره ها در آينه افتاده چين

از تند باد حادثه گفتي كه جان در برده ايم

اما چه جان در بردني ديريست كه در خود مرده ايم

اي نازنين اي نازنين در آينه ما را ببين

از شرم اين صد چهره ها در آينه افتاده چين

اينجا بجز درد و دروغ همخانه اي با ما نبود

در غربت من مثل من هرگز كسي تنها نبود

عشق و شعور و اعتبار كالاي بازار كساد

سوداگران در شكل دوست بر نارفيقان شرم باد

هجرت سرابي بود و بس خوابي كه تعبيري نداشت

هركس كه روزي يار بود ايبجا مرا تنها گذاشت

اي نازنين اي نازنين در آينه ما را ببين

از شرم اين صد چهره ها در آينه افتاده چين

من با تو گريه كرده ام در سوگ همراهان خويش

آنان كه عاشق مانده اند در خانه بر پيمانه خويش

اي مثل من در خود اسير ليلاي من با من بمير

تنها به يمن مرگ ما اين قصه مي ماند به جا

هجرت سرابي بود و بس خوابي كه تعبيري نداشت

هركس كه روزي يار بود ايبجا مرا تنها گذاشت

اي نازنين اي نازنين در آينه ما را ببين

از شرم اين صد چهره ها در آينه افتاده چين

نوشته شده در چهارشنبه 1386/07/25ساعت 11 توسط امین خضریان(یاور همیشه مومن)| |

اي پرنده مهاجر اي پر از شهوت رفتن

فاصله قد يه دنيا ست بين دنياي تو و من

تو رفيق شاپركها من تو فكر گلمونم

توپي عطر گل سرخ من حريص بوي نونم

دنيا تو بينهايت همه جاش مهموني نور

دنياي من يه كف دست روي سقف سرد يك گور

من دارم تو آدمكها مي ميرم

تو برام از پريا قصه مي گي؟!

من توي پيله وحشت مي پوسم

برام از خنده چرا قصه مي گي؟!

كوچه پس كوچه خاكي در و ديوار شكسته

آدماي روستاي با پاهاي پينه بسته

پيشه تو يه عكس تازه اس واسه البوم قديمي

يا شنيدن يه قصه اس از يه عاشق قديمي

براي من زندگيمه پر از وسوسه پر از غم

مثل نفس كشيدن پر از لذت دمادم

اي پرنده مهاجر اي همه شوق پريدن

خستگي يه كوله باره روي رِخوت تن من

مثل يك پلنگ زخمي پر وحشت نگاهم

ميميرم اما هنوزم دنبال يه جون پناهم

نبايد مثل يه سايه زير پام زندوني باشي

بايد مثل چتر خورشيد روي بام دنبا باشي

 

نوشته شده در دوشنبه 1386/07/16ساعت 11 توسط امین خضریان(یاور همیشه مومن)| |

به ساغر كشان شراب ازل            به ميخانگان  مي  لم يزل

بهعشقي كه شد از ازل آشكار          به حسني كه شد عشق را پرده دار

دلم مجمر آتش تور كن                 گلم ساغر آب انگور كن

الهي الهي به مستان جام شهود         به عقل آفرينان بزم وجود

به آنان كه بي باده مست آمدند        نه نوشيده  مي  مي پرست آمدند

دلم مجمر آتش تور كن                 گلم ساغر آب انگور كن

در اين حال مستي صفا كردم         تو را اي خدا من صدا كردم

از اين روزگاري كه من ديدم         چه شبها خدايا خدا كردم

نهادم سر سجده بر خاكت             به درگاهت امشب دعا كردم

كه از من نگري صفاي دلم را          به راه محبت تو داني خدايا چه ها كردم

شراره عمر فاني ام من                 طلوع جاويدان توئي تو

نشان ناتواني ام من                   توان بي نشان توئي تو

تو شور عشق ام داده اي             مرا تو رسوا كرده اي

به كوي اهل دل مرا                   تو مست و  شيدا كرده اي

                  سبب گر بسوزد  مسبب تو هستي

سبب ساز اين جهان توئي              مرا سايه امن و امان توئي

كجا روم كه چاره سازه اي خدا توئي   نياز هر جه بي نياز اي خدا توئي

ز دستم كه آيد كه دستم بگيرد             به جز دست تو كه دستم بگيرد

نوشته شده در دوشنبه 1386/07/16ساعت 11 توسط امین خضریان(یاور همیشه مومن)| |

ضيافتهاي عاشق را خوشا بخشش خوشا ايثار

خوشا پيدا شدن در عشق براي گم شدن در يار

چه دريائي ميان ماست خوشا ديدار ما در خواب

چه اميدي به اين ساحل خوشا فرياد زير آب

خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن

خوشا مردن خوشا از عاشقي مردن

اگر خوابم اگر بيدار اگر مستم اگر هوشيار

مرا ياري بودن نيست تو ياري كن مرا اي يار

تو اي خاتون خواب من من تن خسته را درياب

مرا همخانه كن تا صبح نوازش كن مرا اي يار

هميشه خواب تو ديدن دليل بودن من بود

چراغ راه بيداري اگر بود از توروشن بود

ضيافتهاي عاشق را خوشا بخشش خوشا ايثار

خوشا پيدا شدن در عشق براي گم شدن در يار

نه از دور و نه از نزديك تو از خواب آمدي اي عشق

خوشا خود سوزي عاشق مرا آتش زدي اي عشق

خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن

خوشا مردن خوشا از عاشقي مردن

نوشته شده در دوشنبه 1386/07/16ساعت 10 توسط امین خضریان(یاور همیشه مومن)| |

طاقت من طاقت دل طاقت سنگ است

غزل پريده رنگ است دل ترانه تنگ است

نه در زمين نه در زمان جاي درنگ است

بيا كه وقت تنگ است مرا حوصله تنگ است

هركسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

من ساده به خيالم كه همه كار و كسم شد

اون كه عاشقانه خنديد خنده هاي منو دزديد

پشت پلك مهربوني خواب يك توطئه ميديد

ريسده ام به نا كجا خسته از اين حال و هوا

حديث تن نيست مرا طاقت من نيست

نه در زمين نه در زمان جاي درنگ است

بيا كه وقت تنگ است مرا حوصله تنگ است

                        

نوشته شده در دوشنبه 1386/07/16ساعت 10 توسط امین خضریان(یاور همیشه مومن)| |

ما عاشق فهم و ادب و معرفتيم            ما خاك قدوم هرچه زيبا صفتيم

از زشتي كردار دگر خسته شديم         محتاج دو پيمانه  مي  معرفتيم

 

             (( ميدئنين  لذت زير بارون بودن در چيه ؟ ))

نوشته شده در دوشنبه 1386/07/16ساعت 10 توسط امین خضریان(یاور همیشه مومن)| |

نوشته شده در شنبه 1386/07/14ساعت 11 توسط امین خضریان(یاور همیشه مومن)| |

من آن موجم که آرامش ندارم
به آسانی سر سازش ندارم
هميشه در گريز و در گذارم
نمی مانم به يک جا بی قرارم
...
ساحل حصار من نيست
پايان کار من نيست
همدرد و يار من نيست
کسی که يار من نيست
در انتظار من نيست
نوشته شده در شنبه 1386/07/14ساعت 11 توسط امین خضریان(یاور همیشه مومن)| |

در خلوتی به بيکرانی ظلم
دردهای فروخورده را
مرهم می نهم
و نوشتن التيامی ست
پس از التهاب آزادی
می نويسم
پس...
جان بگيرد استخوانم
يا که جانم.

نوشته شده در شنبه 1386/07/14ساعت 11 توسط امین خضریان(یاور همیشه مومن)| |


چه بر سر ما آمده؟



چه بر سـر ما آمـده و به کـجا میرود این قوم تیپاخوردهء رنجـور؟
کـه اگـر از نـسل سـیمرغیم و آشـیانه در بلندای کوه هـا داریـم، پـس چرا نمیتوانیم یا نمیخواهیم یا نمیدانیم چـگونه بال بیفشـانیم و پـرواز کنیم؟
اینکه ما تن های تنهائیم واقعیت دارد ولی میتواند حقیقت نداشته باشد.

بیائیم از شعار بگذریم و به شعور برسیم.
بیائیم به افق روشن دوردستها بنگریم و راهی برای پیوستن به هم و پیوند دادن دیگران به یکدیگر پیش بگیریم. راهی که دیگران میبایست میرفتند، اما نرفتند و ما را نیمه راه رها کردند.
بیائیم و ببینیم تـوانائی هـای هـر کـدام از مـا چـیـسـت و کـجـای ایـن راه ایستاده ایم. حال شما بگویید گره کدام یک از این صدها مشکل را میتوان با هم گشود؟

داریوش اقبالی



نوشته شده در شنبه 1386/07/14ساعت 11 توسط امین خضریان(یاور همیشه مومن)| |

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ